آدرین کاظمیآدرین کاظمی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

آدرین

شعر مورد علاقه گل پسرك

گل پسرم از روزي كه به دنيا اومدي به آهنگ تار علاقه زيادي داشتي چون وقتي تو شكم ماماني بودي خاله جون تار مي زد و ماماني گوش مي كرد وقتي هم به دنيا اومدي با اين آهنگ آروم مي شدي الانم تا وقتي صداي اين آهنگ رو مي شنوي هر جا باشي زودي توجهت جلب مي شه و زير لب براي خودت آواز مي خوني و خودت تكون مي دي و به محض اينكه خاله جون فاطمه رو مي بيني با دستاي كوچولوت تارش رو نشون مي دي و مي گي تااااااا يعني اينكه براي من تار بزن اونم فقط اين آهنگ مورد علاقت رو دیدم تو خواب وقت سحر شهزاده ای زرین کمر نشسته بر اسب سفید می اومد از کوه و کمر می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش کاشکی دلم رسوا بشه دریا بشه این دو چشم پر...
5 آبان 1392

سيزده ماهگي

سلام جوجه طلايي مامي تولد سيزده ماهگيت مباررررررررررررررك پسر گل من ديروز وارد ماه چهاردهم از زندگيش شدددددده هوررررررررا  عشق مامان الان دو سه روزيه كه ديگه بدون كمك كاملاً مي تونه راه بره ولي هنوز يه ذره تلو تلو مي خوره آخه عشقولي هنوز پاهاش سفت نشده ديگه راستي ماماني ديروز تولد خاله جون زهرا بود، تولد سيزده ماهگي شما با تولد سي سالگي خاله جوني يكي شده  من و شما براي خاله جوني يه عالمه روزاي شاد و خوب رو آرزو مي كنيم.   ...
7 مهر 1392

پيام تبريك تولد

خواهر نازنين و خندونم تولدددددددددت مباررررررررررررررررررک   مهربونم من و آدرين كوچولو از ته دل آرزو مي كنيم كه هر روز برات رویایی باشه در دست نه دوردست، عشقی باشه در دل نه در سر و دلیلی باشه برای زندگی نه روزمره گی.  ...
7 مهر 1392

بدون عنوان

 گل من ، کودکم ... امروز از عمق وجود خود خدایم راصدا کردم، نمیدانم چه میخواهی... ولی امروز…برای تو، برای رفع غمهایت، برای قلب زیبایت ، برای آرزوهای فردایت، به درگاهش دعا کردم... ومیدانم خدا از آرزوهایت خبردارد،  یقین دارم دعاهایم اثر دارد .... ...
1 مهر 1392

روز رویایی

روز دوشنبه 91/6/6 ساعت 2:05 بعد از ظهر جوجه کوچولوی ما با وزن 250/3 كيلو گرم و قد 48 سانتيمتر قدم به این دنیا گذاشت و یک روز رویایی و باورنکردنی برای ما رقم زد. من و بابایی اون روز خیلی خیلی هیجان داشتیم .قرار بود ساعت 11 بریم بیمارستان کسری و منتظر خانم دکتر باشیم، ولی مثل همیشه بابایی دلش طاقت نیاورد و ما رو به همراه مامانی و عمه جون شیرین ساعت 9 صبح به بیمارستان اورد. خلاصه چون اون روز برای خانم دکتر روز شلوغی بود ساعت یک و نیم بعدازظهر اومد و منو به اتاق عمل بردند. نمی دونی که بابایی چقدر هیجان داشت وقتی من داشتم می رفتم توی اتاق عمل بالاخره ساعت دو و پنج دقیقه بعدازظهر شما به دنیا اومدی و قدم روی چشمای مامان و بابا گذاشتی . اون رو...
21 شهريور 1392

تهيه و تدارك جشن تولد يك سالگي

سلام عشق مامان الان كه دارم اينو برات مي نويسم كمتر از دو هفته ديگه به جشن تولدت مونده (شايد يه كم دير بتونم توي وبلاگت بذارم) و من كلي هيجان زده هستم و دارم مقدمات جشنت رو آماده مي كنم. خيلي دوست داشتم برات يه جشن تولد بزرگ بگيرم ولي با توجه به تجربيات اطرافيان و اخلاق شما ، و چون مي بينم كه از شلوغي زياد خسته مي شي و خودت هم لذتي نمي بري با بابايي تصميم گرفتيم يه جشن ساده خودموني بگيريم و جشن تولد مفصل رو موكول كنيم به دو سه سال ديگه كه خودت هم دوست داشته باشي و کلی لذت ببری. چندين وقته كه برات دنبال يه تم خوب تولد مي گردم. هفته پيش با خاله جون زهره رفتيم بازار كه برات وسايل تزئين تولد بخريم خيلي گشتيم تا يه چيز قشنگ و متفاوت پيدا كن...
21 شهريور 1392

اولين كلمه هاي آدرين

عسل مامان، تقريباً نه ماهه بودي كه (ببخشيد عشقم كه دقيقاً روزش رو يادم نمياد) اولين كلمه رو به زبون آوردي و مامان و بابا رو خوشحال كردي. اولين كلمه‌اي كه به زبون آوردي بابا بود و كلمه بعدي ماما    اين دو كلمه رو مرتب به كار مي بردي و تا الان هم كلمه هاي زيادي مي گي از جمله دَدَ آبَ حَم : حموم پوووو: پلو بال : ball به معني توپ (اثرات بي بي انيشتين) حامَ : عمو حامد دَف: رفت صداي هاپو و ببعي و آقا گاوه و آقا الاغه رو هم به خوبي درمياري      ماشين و هواپيما و دوچرخه هم كه مي بيني سريع دستت رو ميبري بالا و مي گي بُوووووووو خلاصه مامان جون، من خيلي خيلي خوشحالم كه شما اين قدر زود به...
21 شهريور 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آدرین می باشد